خزان جاودانی
مه من هنوز عشقت دل من فکار دارد تو یکی بپرس از این غم که به من چه کار دارد نه بلای جان عاشق شب هجرتست تنها که وصال هم بلای شب انتظار دارد تو که از می جوانی همه سرخوشی چه دانی که شراب ناامیدی چقدر خمار دارد نه به خود گرفته خسرو پی آهوان ار من که کمند زلف شیرین هوش شکار دارد مژه سوزن رفو کن نخ او ز تار مو کن که هنوز وصلهی دل دو سه بخیه کار دارد دل چون شکسته سازم ز گذشتههای شیرین چه ترانههایه محزون که به یادگار دارد غم روزگار گو رو، پی کار خود که ما را غم یار بیخیال غم روزگار دارد گل آرزوی من بین که خزان جاودانیست چه غم از خزان آن گل که ز پی بهار دارد دل چون تنور خواهد سخنان پخته لیکن نه همه تنور سوز دل شهریار دارد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 13:55 توسط قاصدک |
|
|
به سوی تو ، به شوق روی تو
به طرف کوی تو ، سپیده دم آیم مگر تو را جویم ، بگو کجایی نشان تو گه از زمین گاهی ز آسمان جویم ببین چه بی پروا ره تو میپویم بگو کجایی کی رود رخ ماهت از نظرم بهغیر نامت کی نام دگر ببرم اگر تو را جویم حدیث دل گویم بگو کجایی بدست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی فتاده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی یک دم از خیال من نمیروی ای غزال من دگر چه پرسی ز حال من تا هستم من اسیر کوی توام به آرزوی توام اگر تو را جویم حدیث دل گویم بگو کجایی ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ شعر:عبدا...الفت آواز:استاد کورس سرهنگ زاده |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 14:53 توسط قاصدک |
|
| منوی اصلی |
| درباره وبلاگ |
|
| دوستان قاصدک |
|
|
| تجهیزات |
|
RSS
طراح قالب |
|
قاصدك |
|
قاصدك هان!... چه خبر آوردي از كجا وز كه خبر آوردي |