تبليغاتX
براى تو...
 
بارانمن از صداي بارون
از دل موج دريا
من از نهايت شب
همه شبهاي يلدا
من از غروب غربت
تو كوچه باغ خلوت
من از سكوت محراب
تو خستهء عبادت
اسم تورو شناختم
هميشه از تو گفتم
اگر كه من نبودام
كسي تورو نمي شناخت
براي رنگ چشمات
كسي غزل نمي ساخت


+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 10:19  توسط قاصدک
پریا

 

" پریا " دلم گرفته ؛

امشب پرِ دردم و تو نیستیپريا

 

بهت گفته بودم که من ؛

از زندگی خسته شدم

دیگه دلخوشی ندارم

که سخته روزگارم

 

دلخوشی ام تو بودی و

راحتی ام یاد تو بود

یادش بخیر اون روزا که

قفسهامون همسایه بود

زندگی عاشقانه بود

مهر و صفا و همدلی؛

رونق آشیانه بود

 

اما چه سخت بود روزی که

حاکم ظالم خونه

قفست رو  از پیش من

برداشت و برد جای دیگه

 

" پریا " دلم گرفته ؛

امشب پر  دردم و تو نیستیبراي تو

 

تو آسمون زندگیم؛

ستاره پیدا نمی شه

هیچی دیگه تو این قفس

مرهم دردم نمی شه

 

یه ستاره داشتم قدیما

تو آسمون رویا ها ؛

 

شمع ِ قفس تنهائی من

رفیق و همبازی من

گرمی دلسردی من

سردی ِ گرمی ِ  تبم

سنگ صبور غصه و براي تو

شریک دلشادی من

 

اما چراغ شهر شب

ستارم رو از من روبود

گل و غنچه ی خاطره رو

از باغ ذهن من زودود

 

می خوام که یکبارم شده

از این قفس پر بزنم

میله هاشو بشکنم و

دل به دریا بزنم

 

برم به دنیای دیگه

دنیایی که بزرگ باشه

یا که اگر قفس باشه

تو قفساش باغچه باشه

دلشادی هاش ارزون و مفت

غصه هاشم گرون باشه

 

می دونم اونجا دیگه

آسموناش پر ستاره ست

باغچه ی خاطره ها

پر از گل و پرنده ست

شهر شب، بی چراغه

ستاره دزدی نداره

میون قفسهامون

فاصله معنا نداره

 

آره... آره... اونجا دیگه

دل من غصه نداره.

 

" پریا " دلم گرفته ؛

امشب پر  دردم و تو نیستی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 13:6  توسط قاصدک

گل چو از باد خزان پژمرد و ريخت

بلبل افسرده از گلشن گريخت

چهره ي شمشاد بُن، پُر گرد شدخزان

برگها چون روي عاشق زرد شد

ناگه آن ارام جان آمد پديد

نوبهاري در خزان آمد پديد

نازك اندامي بهشتي چهرزاد

ماه بي مهري ، به ماه مهر زاد

نوگل ما پرده از رخ برگرفت

عالم از او جلوه ي ديگر گرفت

گر به ماه مهر زاده است آن پري

پس چرا از مهر مي باشد بري؟

آتشين رويي كه جانم سوخته است

سردي از باد خزان آموخته است

سرد مهري كرد و دامن در كشيد

جز دل من سردي از آتش كه ديد؟

طالع وارون، چو پامردي كند

آتش سوزنده هم سردي كند

از چه با من سرگراني مي كني

با من اين نا مهرباني مي كني

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 12:12  توسط قاصدک
امشب به بيداري نشسته چشمان خواب آلود من
وين چشم خواب آلوده امشب دارد ز بيداري سخن
نقش رخ زيباي تو بينم به پيدا و نهان
در اين دل و در پرده ي ابر سپيد آسمان
رقص نگاهم دارد تماشا در ساحل درياي شب
اي موج شادي من تو را جويم در اين روياي شب
نالد دل من عاشقانه جور زمان سازد بهانه
از آتش عشق تو نالد وز شوق تو خواند ترانه
اين شعله ي غم اين عشق سرکش
سوزد سپهدل جانم در آتش
کاز ديده ي بد دورت بدارد
عاشق در اين ره جان مي سپارد
نقشت نشسته در ديده بي خواب من
بر موج بويت رقصت دل بي تاب من
نقش رخ زيباي تو بينم به پيدا و نهان
در اين دل و در پرده ي ابر سپيد آسمان
شب - سكوت - راز


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 12:29  توسط قاصدک

كردم ز ناله منع دل زار خويش را

انداختم به روز جزا كار خويش را

عيب تو نيست، پيش تو گر قدر من كم است

خود كرده ام پسند خريدار خويش را

منع دل

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 9:40  توسط قاصدک

قاصدك ! هان ، چه خبر آوردي ؟
از كجا وز كه خبر آوردي ؟
 خوش خبر باشي ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
 بي ثمر مي گردي
انتظار خبري نيست مرا
 نه ز ياري نه ز ديار و دياري باري
برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس
 برو آنجا كه تو را منتظرند
 قاصدك
در دل من همه كورند و كرند
 دست بردار ازين در وطن خويش غريب
 قاصد تجربه هاي همه تلخ
 با دلم مي گويد
 كه دروغي تو ، دروغ
 كه فريبي تو. ، فريب
 قاصدك   هان ، ولي ... آخر ... اي واي
 راستي آيا رفتي با باد ؟
با توام ، آي! كجا رفتي ؟ آي
راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟
مانده خاكستر گرمي ، جايي ؟
 در اجاقي طمع شعله نمي بندم خردك شرري هست هنوز ؟
 
قاصدك
ابرهاي همه عالم شب و روز
 
در دلم مي گريند

   برای دریافت آهنگ قاصدک باصدای استاد محمد رضا شجریان لینک زیررا کلیک فرمائید

                                                      

                                 قاصدک 

                                                    

قاصدك هاي نقره اي ، خوش خبر اما بي صدا
آيينه هاي قصه گو،بي گفتگو،بي گفتگو بي ادعا
صداي قلب عاشقا ، از تو نگاش مي شه شنيد
روي سكوت ورقا،ميشه نوشت،ميشه نوشت ودادكشيد
دست تو فانوس شبه ، جادويي از آغوش ماه
از واژه ها طرحي بكش ، با هراشاره ، هر نگاه
مي خونم از چشماي تو ، حتي اگه تو نشنوي
با من بيا با گوش دل ، تا آخر اين مثنوي
سكوت تو اوج صداست ، از خاطره با من بگو
از غربت آهنگ آه ، از لحن اشك آرزو
پاي سفر داري اگر ، مهتاب رو وردار و بيا
فرياد كن هر واژه را ، با دست هاي بي ريا
دست تو فانوس شبه ، جادويي از آغوش ماه
از واژه ها طرحي بكش ، با هر اشاره هر نگاه
مي خونم از چشماي تو ، حتي اگه تو نشنوي
با من بيا با گوش دل ، تا آخر اين مثنوي

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 17:33  توسط قاصدک

شنيدم که چون قوي زيبا بمیرد

فريبنده زاد و فريبا بمیرد

شب مرگ، تنها نشيند به موجي

رود گوشه اي دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

که خود در ميان غزل ها بمیرد

گروهي بر آنند کاين مرغ شيدا

کجا عاشقي کرد ، آنجا بمیرد !!

شب مرگ ، از بيم آنجا شتابد

که از مرگ غافل شود ، تا بمیرد

من اين نکته گيرم که باور نکردم

نديدم که قويي به صحرا بمیرد

چو روزي ز آ غوش دريا بر آمد

شبي هم در آغوش دريا بمیرد

تو ، درياي من بودي آغوش بگشا

که ميخواهد اين قوي زيبا بمیرد

دکتر مهدی حميدی شيرازی

goo

پاسخ قو

چو قو گر در امواج دريا بميري

چو آهو در آغوش صحرا بميري

ندارد تفاوت به چشم زمانه

چه اينجا بميري چه آنجا بميري

پس از مرگ بهر تو سودش چه باشد

گرفتم که چون قو فريبا بميري

تو را هست با قو هزاران تفاوت

مبادا شوي خام و بيجا بميري

تو خواهي که با آن همه خوش ادايي

در آغوش دلدار زيبا بميري

ولي يار زيبا دهد پاسخ تو

مبادا که در خانه ما بميري

چو يک عمر ما را تو دشنام دادي

چرا وقت مردن در اينجا بميري

نجوشي چو در زندگي با محبان

بدين جرم بايد که تنها بميري

در آغوش دلدار جايت نباشد

همان به که چون قو به دريا بميري 

                                                                   ابراهيم صهبا 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 19:48  توسط قاصدک

ديشب به سيل اشك ره خواب مي زدم                    نقشي به ياد خط تو بر آب مي زدم

 ابروي يار در نظر و خرقه سوخته                       جامي به ياد گوشه محراب مي زدم

 روي نگار در نظرم جلوه مي نمود                     وز دور بوسه بر رخ مهتاب مي زدم

چشمم به روي ساقي و گوشم به قول چنگ        فالي به چشم و گوش در اين باب مي زدم

 نقش خيال روي تو تا وقت صبحدم                         بر كارگاه ديده بي خواب مي زدم

هر مرغ فكر كز سر شاخ سخن بجست                بازش ز طره تو به مضراب مي زدم

 ساقي به صوت اين غزلم كاسه مي گرفت            مي گفتم اين سرود و مي ناب مي زدم

bikaran

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 19:59  توسط قاصدک
منوی اصلی

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو

درباره وبلاگ

قاصدک


دوستان قاصدک



یک نگاه تازه

 کلک خيال انگيز

Image Hosted by ImageShack.us

شاه پریون

کلبه عشق من




 

نوشته های پیشین

اردیبهشت 1387
مهر 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
اردیبهشت 1383



پیوندها

شاه پریون
یک نگاه تازه
آستان جانان
مسافر سبز
کلبه ی عشق من
باران
عشق ریاضی
آمار 80
فقط تو...
گلنوش
سیاه مشق
غریبانه
کلک خیال انگیز
آواز
تحرير
سايه شب
مــن، خــودم بـا مَــــه آرا
گاهی چیزی بنویس(وحید خلیلی اردلی)
پرستو يــــــا قاصدك
شکوه عشق
افسانه خزان
مرغ عشق
پیشی پسر تابستون
meh_p
شجر(موسیقی سنتی و مقامی خراسانی)
طپش
به آفرید (شقایق زعفری)
به نام تنها مکانیک قلبهای تصادفی
شعر هايی که توگوش مادرم ميگم (تنهاترین سردار)
نه سایه دارم و نه بر بیفکنندم و سزاست(فرهنگی هنری)

لینک دوستان

لینک خود را اضافه کنید منو لینک کن

  

تجهیزات

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
قاصدک

 

قاصدك

قاصدك هان!... چه خبر آوردي

از كجا وز كه خبر آوردي